خرید بک لینک
این قلب فرو ریخته بر پا شدنی نیست
آتشکدة زنده که دریا شدنی نیست

فرشی که دلم بافته از قصة دیروز
در زیر قدمهای تو دیبا شدنی نیست

زخمی شدة خنجرِ هم دشمن و هم دوست
با شیطنت چشم تو اغوا شدنی نیست

بردار دل از گشتن ِ در شهر مه آلود
گمگشتة اندوه که پیدا شدنی نیست

بر صورت اگر نقش شده خنده، دروغین
این زهر به جان ریخته حلوا شدنی نیست

این خانه قفس گشته و هر پنجره دیوار
یکصد گره کور ز هم وا شدنی نیست

آن تازه تر از صبح که با آینه خوش بود
در شام سیه مانده و زیبا شدنی نيست

افرای تبر خوردة در خاك فتاده
دل خواست که مرهم شود اما شدنی نیست

عضویت در کانال تلگرام خوبان پارسی گو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۵ساعت 19:29 توسط حمیدرضا نجاتی |

برچسب: نویسنده: محمد رضوانی تاريخ: سه شنبه 26 مرداد 1400 ساعت: 23:18

صفحه بندی